وقتی بچه بودیم من یک دختر چشم ابرو مشکی با پوست سفید و درخشان بودم دبیر ورزشمان به مامانم گفته بود گاهی می نشینم و قشنگیش را تماشا می کنم معلم کلاس دومم مرا برای پسر دانشجویش خواستگاری کرده بود سال اول دانشگاه همکارمامانم که گویا خوشگلی بچگیم را پسند کرده بود خواستگاریم کرد برای پسرش ولی بعد از دیدنم گفت چه قدر تغییر کرده ... اون یه دختر سیاه و زشت بود با دندانهای کج و کوله که برده بودند سیم کشی کرده بودند هجده سالش که شد دماغش را هم عمل کرد چشمهاش رو هم .یه پسر عاشقش شد تو دانشگاه الان آمریکاست ...من رو دوست داشتی گفتی چشمات رو دوست دارم گفتی حس می کنی دوباره عاشق شدی عاشقی اینه؟ که من رو توی چنگ اینا اسیر کنی؟ روزهای بد...
ما را در سایت روزهای بد دنبال میکنید
برچسب: اسیرم یه اسیرم,اسیرم کردی,اسیرم در غم عشقت, نویسنده: بازدید: 41 تاريخ: جمعه 28 آبان 1395 ساعت: 0:55